سلام به دوستان وهم شهریان عزیز به اطلاع میرساندپاسخگوی سوالات شرعی عقدوازدواج شما عزیزاعزیزان را خواهم بود ۰۹۱۸۳۵۵۷۱۲۳

سلام به دوستان عزیز از امروز منتظر خاطرات شنیدنی باشید

 
 
 
 

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟  با خنده گفت:"مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟" جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:"قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:"مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟"

 و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند، که او را دیوانه می پندارند؟

ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

قرار نیست همه رابطه ها تا ابد ادامه داشته باشه

بعضی آدم ها به زندگیمون وارد می شن

تا چیزی بیاورند و بگذرند

هر وقت

روزها و لحظه های بد زندگیتو پشت سر گذاشتی

برگرد و به عقب نگاه کن

آدم هایی که در لحظه های سخت زندگی

کنارت بودند

دوست های واقعی تو هستند...

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ 
ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ

ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ
ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰﯼ ﻧﺸﺴﺖ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ. 
ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ پنجاه ﺳﻨﺖ...
ﭘﺴﺮ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ
ﺧرﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﻤﺮﺩ.
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ میز بودند با ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﮔﻔﺖ سی و پنج ﺳﻨﺖ.
ﭘﺴﺮ: ﻟﻄﻔﺎ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ.
ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﮔﺮﯾﻪﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﻇﺮﻑ ﺧﺎﻟﯽ، پانزده ﺳﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ...


[تصویر:  71250325320021011838.jpg]
[تصویر:  83371944478793601594.gif]



ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد
ای خدای یوسف؛

برای اینکه دل بر زلیخای وسوسه نسپاریم؛

به جلوه ای از جمال تو محتاجیم





برای خود زندگی کردن


عاقبتش همین افسردگی است!


بیا برای خدا زندگی کنیم




 استاد در زندگی...


یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛

 در بستر مرگ استاد از او پرسید
:

مولای من! استاد شما که بود ؟ 
حسن بصری پاسخ داد :

..صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و

 سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم
.

کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟

حسن کمی اندیشید و بعد گفت :

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند،


که یکی از انان

  دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست،

 به طرف مسجد می رفت. پرسیدم
:

خودت این شمع را روشن کرده ای؟
دخترک گفت: بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم،

 گفتم :دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ،

 خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟
دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید:

 جناب! می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود، کجا رفت ؟
در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام!

 کی شعله خرد را روشن می کند؟

 شعله کجا می رود؟

 فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع، در لحظات

 خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد ،

 اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید
.

خدای مهربانم


از امروز تمامی مشکلاتم را با مداد

و نعمتهایم را با خودکار می نویسم

می دانم که مشکلاتم را با

پاک کن مهربانیت

پاک خواهی کرد



اگر امیدت را از دست داده ای

و فکر می کنی این آخر خط است

سخت در اشتباهی،..



خدا از بالا به تو لبخند می زند و می گوید:

"آرام باش، این فقط یک پیچ است، نه پایان...."


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

خــــــــدایـــــــــا.....

هــرگــز نــــگـویـــمــــت کـــه بیــــــــا دستـــــم بـگـیــــر....

عمـــــــریــــــــست گـــــرفــــتـــه ای......

مبــــــــــــــادا رهـــــــا کــــــــنی

ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

خــــــــدایـــــــــا.....

هــرگــز نــــگـویـــمــــت کـــه بیــــــــا دستـــــم بـگـیــــر....

عمـــــــریــــــــست گـــــرفــــتـــه ای......

مبــــــــــــــادا رهـــــــا کــــــــنی


من و خداوند هر روز فراموش می کنیم...

او خطاهای من را...

و من لطف او را...

 


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

 

 در سرای دنیا زیر خار بنی

 

 با خداوند زندگانی کردن 

 

 از آن دوست تر دارم که در بهشت

 

زیر درخت طوبی که از او خبری ندارم .



ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد



دنیا به امید برپاست و انسان به امید زنده.



سالروز شهادت امام رضا ع را تسلیت می گوئیم

خلاصه زندگینامه امام رضا

زادگاه مد ینه کنیه ها  ابوالحسن و ابوعلی   لقبها رضا، صابر، زکی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملحدین، کفوالملک، کافی الخلق، رب السریر، و رئاب التدبیر

مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب این لقب گفته اند: «او از آن روی رضا خوانده شد که در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودی پیامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده : از آن روی که همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روی او رضا خوانده اند که مأمون به او خشنود شد.»

مادر امام نامها و کینه ها و لقبهای ام البنین، نجمه، سکن، تکتم، خیزران، طاهره و شقرا، را برای مادر آن حضرت آورده اند.

زاد روز  درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنین وفات آن حضرت اختلاف است.ولادت آن حضرت راسالهای(148 و 151 و 153ق) و در روزهای جمعه نوزدهم رمضان، نیمه همین ماه، جمعه دهم رجب  و یازدهم ذی القعده.

روز شهادت

روز وفات آن حضرت را نیز به سالهای (202 و 203 و 206ق) دانسته اند.

بنابر این روایت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال می شود که بیست و پنج سال آن را در کنار پدر خویش سپری کرده و بیست سال دیگر امامت شیعیان را بر عهده داشته است. این بیست سال مصادف است با دوره پایانی خلافت هارون عباسی، پس از آن سه سال دوران خلافت امین، و سپس ادامه جنگ و جدایی میان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سر انجام دوره ای از خلافت مأمون. فرزندان گرچه که نام پنج پسر و یک دختر برای او ذکر کرده اند، اما چنان که علامه مجلسی می گوید: حداکثر تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند

به دسیسه مامون و با سم او به شهادت رسید و پیکر مطهر او را در طوس در قبله قبه هارونی سرای حمید بن قحطبه طایی به خاک سپردند و امروز مرقد او مزار آشنای شیفتگان است. :