مولانا جلال الدين :

آب كم جو، تشنگي آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست


بيدل :

آبرو خواهي، مقيم آستان خويش باش اشك را از ديده پا بيرون نهادن خواري است


سعدي :

آتش از خانه‌ي همسايه‌ي درويش مخواه كآنچه بر روزن او مي‌گذرد، دودِ دل است


مهدي سهيلي :

آتش بگير، تا كه بداني چه مي‌كشم احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود


كليم كاشي :

آتش دوزخ ز ما، تردامنان رنگي نداشت آنچه ما را سوخت آنجا، خجلتِ تقصير بود