سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟”
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۵:۴۴ ب.ظ توسط رضا
|
به نام یکتا خالق هستی درانتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام رها مکن دل مرابیاکه دل شکسته ام پروردگارا من در کلبه فقیرانه ام چیزی دارم که تو در ارش کبریاییت نداری من چون توای دارم وتو چون خودی نداری با سلام به بازدید کنند گان عزیز به مدرسه عشق وبلاک سفیر خوش امدید این مدرسه بستری است برای فهم مسایل دینی اخلاقی واجتماعی ومطا لب ارزشمند امیدوارم با هرعقیده ای که دارید مطا لب را منصفانه بخوانید وبا نظر های سازنده مرامحروم نسازید با عشق به این مدرسه بیایید وبا عشق از این مدرسه بروید
نویسنده :رضا خسروی کارشناس معارف و ادبیات عرب وعاقد