ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد 

یادش بخیر بچه های کربلای چهار !
بغض ‏های حقیر ما،
روبه ‏روی تصاویر گلگون شما سرریز می‏شود و راه را برای کلام می‏بندد؛
با شما شقایق‏ هایم.
از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟
واژه‏ های خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبه‏ روی شما ضجه بزنند.
اما کاش می‏دانستند که یاد شما حرکت است؛
حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن».
چه باید گفت که شما حنجره ‏های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر،
آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژه‏ ای یافت نمی‏شود تا شما را با آن ستود.
اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلم‏ های ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشک‏ها و دعاهایتان گره می‏خورد.

ما مانده‏ ایم و یاد شما